آب چیکه چیکه و نم نم سنگ و سوراخ می کنه
و
عشق قلب آدم عاشق و ذره ذره آب می کنه
نوشته شده توسط ایمان در شنبه 1386/02/29 ساعت 12:38 PM موضوع | لینک ثابت
سلام بازم بعد از مدت ها برگشتم
هر آنکس را که دوست میداری آزاد بگذار .
اگر مال تو باشد باز میگردد و اگر باز نگردد
از ازل مال تو نبوده است
خدایا من آماده ام برای شروعی دوباره
نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1385/12/21 ساعت 9:58 AM موضوع | لینک ثابت
ای خدا.آره با خودتم.گفتی صبر کنم صبر می کنم
اما چند تا سوال ازت دارم
تا کی؟ اوننقدر به من صبر دادی تا دق نکنم؟ و .........
یادمه یکی بهم گفت از خدا بخواه اما نه به زور
حرفشو طلا می گیرم و اون همیشه تاج سر منه
الان حالم خیلی بده اونقدر که نوشته ها هم کم می یارن، تو این حال که دلم
می گه باهات حرف بزنم پس خوب گوش کن گرچه می دونم خودت بهتر از من می دونی
((( گاه به خود می گویم
که چرا این دل من در دل خود می سوزد و چرا اشک را در دل خود می بارد
به دلم گفتم که عشق من در دل من می سوزد و دلم در دل او می گرید
دل به من گفت چه زیباست این عشق خدادادی تو
به دلم گفتم که این عشق خدادادی تو در انتظار است که از اوج
دلش می گرید و از آن اوج دلش آید اشک
چه شتابان است این قطره ی اشک و چه ها می کند این قطره ی اشک
و هم اکنون آن قطرهی اشک از اوج به اعماق دلش افتادست
و چه دردی است این قطره ی اشک)))
اگر تونستی معنی واقعی این مطلب و درک کنی باور کن اون موقع هستش که کمی یاده دل
گمگشته ی خودتم می افتی. به امید اونروز که دیگه هیچ کس تو دنیا تنها نباشه
بزار بهتر بگم به امید روزی که هیچ کسی دردی نداشه باشه
نوشته شده توسط ایمان در جمعه 1385/06/17 ساعت 1:31 AM موضوع | لینک ثابت
خدایا گذشته می پنداشتم که اشک هایم جایی بجز گونه هایم دارد اما حال با بزرگترین
فریادم که سکوتم است و در بغز گلویم رخنه کرده است می گویم که شاید برای اشک های
من بهترین جا جز گونه هایم خاک است چون دیگر می دانم زمان مرگم هیچ کسی اشک هایم
را باز نمی گرداند پس چه بهتر خود بگریم بر خاک مزار خویش شاید هم بر عواطف از دست
رفته ی خویش و یا بر سرنوشت خویش ...
نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 1385/01/27 ساعت 3:9 PM موضوع | لینک ثابت
یا حسین
کاشکی اون موقع توی دشت کربلا بارون می یومد. آره اونم مثل الان بارون می یومد.
خدا که می دونست این اتفاق پیش می یاد پس چرا قبل این اتفاق نزاشت آسمون مثل الان
گریه کنه.
نوشته شده توسط ایمان در پنجشنبه 1384/11/20 ساعت 11:3 AM موضوع | لینک ثابت
لذت فراق همچون وصال نیست زیرا در فراق شوق وصال است،
اما در در وصال غم فراق
نوشته شده توسط ایمان در چهارشنبه 1384/11/12 ساعت 2:32 PM موضوع | لینک ثابت
گفتم اگر من مردم چقدر به من وفاداري
عشق و به فراموشي چند روزه تو مي سپاري ؟
گفتي تو مي دوني که من سر خاك تو مي ميرم
ولي تا لحظه مردن دل از تو بر نمي گيرم
نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 1384/10/25 ساعت 3:4 PM موضوع | لینک ثابت
وقتی از من پرسیدند آیا اشکی برای ندامت نداری ؟ با غروری شکسته خود گفتم:
می خواهم با تو سخنی بگویم و به تو گفتم که خواهان دیدار با تو هستم، اما تو حتی
در لحظه ی دیدار نپرسیدی سخنت چیست وبه سادگی از کنار من گذشتی آنگاه در خود
فریادی زدم و گفتم:
وقتی از تو جدا می شوم اشکی نمی ریزم زیرا تمام
اشکهایم را برای به دست آوردنت ریخته ام و اشکهایم همه
با حرف نگفته ام و سکوت تو به درونم بازمی کردند و
بغزی در گلویم ایجاد می کنند.
نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/10/06 ساعت 12:45 PM موضوع | لینک ثابت
باور کن تو را به خدا قسم می دهم که باور کنی اکنون که این نامه را برایت می نویسم بغض در
در گلویم و اشک در چشمانم جم شده است. دوست دارم به تو بگویم که سخت است هـمیشه با تو
بـــودن اما از تو دوربــــودن . چرا به من مـهلت نمی دهی تا که ازاعماق وجودم، از اعــماق قـــلبم
گرچه قلبم در مقابل تو انتها ندارد بگویم که: باور کن دوستت دارم، حتی وقتی اشک می ریزم
تو را در اشک های خـودم می بینم، امـا زود اشک هایم را پاک می کنم تا کسی به عشق
من نگاه نکند . تو خود می دانی که امید زندگی من هـستی پـس چرا، چرا نمی خواهی به من
مهلت بدهی تا به تو بگویم که: تو در مقابل دنــیا یک نــفر هستی ، اما می توانی در مقابل
یک نفر یک دنیا باشی . آری من می خواهم به تو بگویم که: نميخواهم بگویم که قدر يک
دنيا دوستت دارم، زیرا می دانم دنيا يک روز تمام میشود ، نمي خواهم بگویم که مثل
گل هستی ، زیرا گل هم يک روز پژمرده می شود . نمي خواهم بگویم که سياهی چشمانت
همانند شبهای پر ستاره است، زیرا شب هم تمام می شود . نمي خواهم بگویم که مثل آب
پاک و زلالی ، زیرا آب هم هميشه پاک و زلال نمی ماند . بلکه می خواهم بگویم که من
عاشقت هستم، زیرا حتی اگر یه روزی بیاید که به من بگویی به اندازه ی قطرات بارانی
که درون دستان قشنگت آب جمع شده است دوستم داری، به تو می گویم که به اندازه ی
قطره هایی که درون دستانت جمع نشده است دوست دارم.
خدایا می گویند حرف باید از دل بلند بشود تا به دل بنشیند اما من که هنوز حرفی نزده ام... .
نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/09/01 ساعت 3:33 PM موضوع | لینک ثابت
شاید شنیده باشید که می گویند برای کسی که برایت تب می کند بمیر
من از کسی که خیلی زیاد دوستش دارم شنیدم که گفت:
در این دوره زمانه برعکس شده است، یعنی کسی که برایت می میرد
برایش تب کن.
اما این را باور کن که من می خواستم به تو ثابت کنم که اینطور نیست
اما تو حتی به من مهلت ندادی حرف هایم را بگویم، ولی باور کن هنوز
هم دوستت دارم . زیرا عشق یه عاشق با ندیدن کم
نمــــی شود.
ازتو یک خواهش دارم این قسمت را خوب بخوانی:
(( شما وقتی يک گلدان سفالی میسازيد، داخل آن را تهی نگه میداريد
تا بتوانيد گل و گياه در آن فضای خالی قرار دهيد. و دقيقا همان فضای
خاليست که به کمک شما میآيد تا بتوانيد از آن استفاده کنيد. يا اگر
اتاقی میسازيد، فقط فضای خالی آن اتاق به کار شما میآيد تا بتوانيد
در آن زندگی کنيد. پس در مغز و ذهنتان يک فضای خالی باقی بگذاريد
تا جايی برای شنيدن حرفهای ديگران وجود داشته باشد.))
نوشته شده توسط ایمان در شنبه 1384/08/21 ساعت 3:12 PM موضوع | لینک ثابت
هنگامی که به آینه ای نگاه کردم، به من گفتند که دیگر این آینه هم احساس ندارد، اما
هنگامی که روی همان آینه ی بخار زده نوشتم(( دوستت دارم)) گریه کرد.
نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/08/03 ساعت 11:58 AM موضوع | لینک ثابت
اگه می توانستم در دنيا يه خلق ديگر باشم٬
می خواستم اشک تو باشم...
که در چشمانت متولد بشوم٬
روی گونه هات زندگی کنم
و
روی لب هایت بميرم... .
از من به شما یک نصیحت:
محبت خرجی نداره اما همه چیز را می خرد.
نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1384/07/11 ساعت 5:18 PM موضوع | لینک ثابت
می دونی عشق یعنی چی؟
پس خوب بخون
چون عشق از خداست و خدا هم وسعت ندارد بنابراین عشق وسـعت نداره
اما من معنی
لغت عشق و بهت می گم، اما این فقط معنی لغت عشق هستشلغت
عشق یعنیعلاقه ی شدید قلبی
نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1384/06/28 ساعت 0:28 AM موضوع | لینک ثابت
اگه يک روز فهميدی که دل هزار نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!
اگه يک روز فهميدی که دل صد نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!
اگه يک روز فهميدی دل ده نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!
اگه يک روز فهميدی که يک نفر دلش برات تنگ شده٬ بدون اون منم!
اگه يک روز فهميدی که کسی دلش برات تنگ نشده٬ بدون من مُردم!!!
نوشته شده توسط ایمان در شنبه 1384/06/19 ساعت 0:48 AM موضوع | لینک ثابت
(( به نام او که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد و به یاد تو که آتش عشق منی))
پاييز را دوست دارم٬ چون در قلب پاییز غم زیبایی نهفته است. غم را دوست دارم،چون اشک
را روانه می کند. اشک را دوست دارم، چون با اشک غم دل آرام می گیرد. دل را می پرسـتم،
چون تو از دل و قلب من هستی. تو را دوست دارم، اما نمی دانم چرا؟؟؟
فقط می دانم که دیگر در اشتباه نیستم.
نوشته شده توسط ایمان در چهارشنبه 1384/06/09 ساعت 1:29 AM موضوع | لینک ثابت
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان ، تاریک بودی جاودانه
نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/06/08 ساعت 5:19 PM موضوع | لینک ثابت
آخرین و عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست.
بلکه عمیق ترین درد در زندگی نداشتن کسی است که برای تو بتواند الفبای دوست داشتن را تکرار
کند و تو از او درس عشق را بیاموزی.
آری عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست.
بلکه ساختن سدی بر روی جویباری است که از چشم جاریست و آنچنان این آب در پشت سد باقی
می مانـد که مانده می شود و دیگر برای باگشت دیر است زیرا این سد ویران شده است.
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست.
بلکه نداشتن دیواری محکم از دیگری که در وجوده تو رخنه کرده تا بتوانی به آن تکیه کنی و او را
از خود بدانی، است.
عميق ترين درد در زندگی مردن نيست
بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده است و همچنین
يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست
نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/06/08 ساعت 4:35 PM موضوع | لینک ثابت
می دونی بدترین معلم کیه ؟ معلم زندگیه.
می دونی چرا ؟ چون اول امتحان می گیره بعد درس می ده.
با تمام این حرفا زنده باد عشق
نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/06/08 ساعت 3:48 PM موضوع | لینک ثابت
خدايا به هرکس را که دوست ميداري بياموز :
عشق از زندگي کردن بهتر است
به هرکس را که عشق آموختی بیاموز که :
دوست داشتن از عشق برتر است!
نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/06/08 ساعت 3:1 PM موضوع | لینک ثابت
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود بینم و رویت نمی بینم هنوز
نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/06/08 ساعت 2:29 PM موضوع | لینک ثابت
غلط است این که گویند به دل رهست دل را
دل من زغصه خون شد و دل تو خبر ندارد
نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1384/06/07 ساعت 11:41 PM موضوع | لینک ثابت
با من بیا
تا از حجم فاصله ها بگذریم
و در دوایر دوستی
بین دل و دسـت
بین آنچه هست
رسم کنیم...
نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1384/06/07 ساعت 11:29 PM موضوع | لینک ثابت
من از مردن نمی ترسم،
از آن ترسم که روزی، روزگاری در دیاری
کسی را در دل خویش نیابم
از آن ترسم که در تنهایی خویش بمانم
از آن ترسم که در اندوه تنهایی ... .
نمی دونم، فقط اینو می دونم که کسی منو شکنجه نمی کنه، اما فکر کردن بهش منو
می کشـه. برای همین مـرگ و دوست دارم و از مرگ نمی ترسـم، چون اگر یه روزی اون
نباشه من از شدت شکنجه می میرم. پس چه بهتر اون باشه و من برای اون بمیرم.
نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 1384/06/06 ساعت 10:59 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 1384/06/06 ساعت 4:13 PM موضوع | لینک ثابت
گوش کن رفیق ...
میخوام برات یه قصه ی واقعی بگم ...
قصه ی ستاره ای که آخرش ...!!!
...
شروع :
.......
یکی بود .......
یکی نبود ....
یه دنیا عشق دوست داشتن ...
یه عالمه فاصله بود ...
.....
آسمون بود و ستاره هاش ...
زیباییاش ....قشنگیاش....
همه کنار هم دیگه ...
هیچ کسی تنها نبود ...
.....
میگن یه روز ستاره ای ... از اون دورا اومد جلو ....
رسید به سقف آسمون ...
رفت و یه گوشه ای نشست ...
تنها و بی کس و غریب ...
دنبال یه آشنا میگشت ...
......
از هر کسی سراغ گرفت ...
هیچ کس ازش خبر نداشت ...
دلش شیکست و نا امید ...
جرأت برگشتن نداشت ...
.....
یه شب از همین شبا ...
زیر اون سقف قشنگ ...
نگاهش روی زمین ...
چشمای آشنایی دید ...
.....
ستاره... قلبش تپید ...
گلوشو بغضی گرفت ...
از خدا خواهشی کرد ...
آسمون گریه ش گرفت ...
.....
آره رفیق ....ستارمون عاشق شدش ...
یه عشقه آسمونی ...
عاشق یه دخترک ...
بی ریا و بی کلک .....
......
با خداش عهدی رو بست ...
به خودش یه قولی داد ...
کنار اون دخترک ...
تا آخر دنیا بیاد ...
......
ستاره ، شبا به عشق دخترک ...
میومد تو آسمون ...تا دلش آروم بشه ...
میدونست کنار اون...
غربت و تنهاییاش تموم میشه ...
......
چند سالی با هم بودن ...
ستاره تو آسمون ...دخترک روی زمین ...
باز همون فاصله ها ....
عاشقا از همدیگه جدا بودن ....
......
خدا دلتنگی ها رو دید ....
اما بازم هیچی نگفت ...
دید که اونا خسته شدن ....
اما بازم ....!!!
......
نمیدونم چه جوری ادامه بدمش ....
ولی رفیق ستاره واقعا عاشق بود ....
اون دلش با هم بودن میخواست .... دوست داشت پیش عشقش باشه ....اما سرنوشت چیز دیگه ای براشون نوشته بود ....
دیگه هر دوتاشون این آخرا میدونستن پایان داستانشون نزدیکه .....
داستانی که میشد آخرش رو حدس زد ...
چن روز آخر.... هم ستاره ، هم دخترک حالشون زیاد جالب نبود ....
میدونستن دیگه وقته جدایی رسیده ...
آره ....
میدونم ستاره قول داده بود ...
به خاطر همون قولش بود که ...
از اون روز به بعد ...
ستاره رو هیچ کس تو آسمون ندید ...
........
.....
میگن بی خانمان ترین و آواره ترین ستاره ی دنیا ، ستاره ی سهیله ....
دنیای جالبیه ...
به هر حال رفیق امیدوارم آسمونت همیشه پر باشه از ستاره های خوشگل ....
اگه هم یه گوشش جا داشت ....!!!
نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 1384/06/06 ساعت 3:25 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط ایمان در جمعه 1384/06/04 ساعت 10:47 PM موضوع | لینک ثابت
بس تنها So Lonely دیروز کسی به من گفت Well someone told me yesterday که وقتی عشقت را ترک می کنی That when you throw your love away می خواهی تظاهر کنی که برایت مهم نیست you act As if you don t care گویی که می خواهی به جایی بروی You look as if you are going somewhere اما نمی توانم خودم را متقاعد کنم But i just can t convince myself نمی توانم با کسی دیگر زندگی کنم I couldn t live with no one else تنها کاری که می توانم انجام دهم And i can only play that part این است که بشینم و از دل مجروهم پرستاری کنم And sit and nurse my broken heart خیلی تنها ، خیلی تنها ، خیلی تنها so lonely ، so lonely ، So lonely دیگر کسی بر در خانه ام نمی کوبد Now no one s knocked upon my door هزار سال است، شاید هم بیشتر For a thousand years or more آماده ام، اما جایی برای رفتن ندارم All made up and nowhere to go به نمایش تک نفره ام خوش آمدی Welcome to this one man show جایی بنشین ، همیشه خالی است Just take to seat they re always free نه شگفتی ای، نه رمز و رازی No surprise no mystery در این تماشاخانه ای که روح من است In this theatre that i call my soul همیشه خودم بازیگر اصلی ام I always play the starring role تنهایم ،خیلی تنها Lonely i m so lonely دلم گرفته I feel so alone حقیر شده ام I feel low احساس می کنم I feel so خیلی حقیر شده ام Feel so low خیلی تنهایم I feel so lonely خیلی تنها ، تنهای تنها I feel so lonely lonely lone آره خیلی، دلم گرفته I feel so alone yeah خیلی تنهایم So lonely
نوشته شده توسط ایمان در جمعه 1384/06/04 ساعت 5:17 AM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
نظر یا همون پیاله یادتون نره.
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
هفته سوم تیر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته اوّل اسفند 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
طراح قالب
POWERED BY