تبليغاتX
زیباترین اشتباهم تو بودی

.


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1386/04/19 ساعت 8:26 PM موضوع | لینک ثابت


عشق

                

   آب چیکه چیکه و نم نم سنگ و سوراخ می کنه

                                              و

                    

         عشق قلب آدم عاشق و ذره ذره آب می کنه


 

نوشته شده توسط ایمان در شنبه 1386/02/29 ساعت 12:38 PM موضوع | لینک ثابت


شروعی دوباره

سلام بازم بعد از مدت ها برگشتم

هر آنکس را که دوست میداری آزاد بگذار .

اگر مال تو باشد باز میگردد و اگر باز نگردد

از ازل مال تو نبوده است

خدایا من آماده ام برای شروعی دوباره

 


 

نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1385/12/21 ساعت 9:58 AM موضوع | لینک ثابت


.


 

نوشته شده توسط ایمان در پنجشنبه 1385/07/06 ساعت 10:49 AM موضوع | لینک ثابت


درد دل

 

ای خدا.آره با خودتم.گفتی صبر کنم صبر می کنم

اما چند تا سوال ازت دارم

تا کی؟ اوننقدر به من صبر دادی تا دق نکنم؟ و .........

یادمه یکی بهم گفت از خدا بخواه اما نه به زور

حرفشو طلا می گیرم و اون همیشه تاج سر منه

الان حالم خیلی بده اونقدر که نوشته ها هم کم می یارن، تو این حال که دلم

می گه باهات حرف بزنم پس خوب گوش کن گرچه می دونم خودت بهتر از من می دونی

(((  گاه به خود می گویم

 که چرا این دل من در دل خود می سوزد و چرا اشک را در دل خود می بارد

به دلم گفتم که عشق من در دل من می سوزد و دلم در دل او می گرید

دل به من گفت چه زیباست این عشق خدادادی تو

به دلم گفتم که این عشق خدادادی تو در انتظار است که از اوج

دلش می گرید و از آن اوج دلش آید اشک

چه شتابان است این قطره ی اشک و چه ها می کند این قطره ی اشک

و هم اکنون آن قطرهی اشک از اوج به اعماق دلش افتادست

و چه دردی است این قطره ی اشک)))

اگر تونستی معنی واقعی این مطلب و درک کنی باور کن اون موقع هستش که کمی یاده دل

گمگشته ی خودتم می افتی. به امید اونروز که دیگه هیچ کس تو دنیا تنها نباشه

بزار بهتر بگم به امید روزی که هیچ کسی دردی نداشه باشه

 


 

نوشته شده توسط ایمان در جمعه 1385/06/17 ساعت 1:31 AM موضوع | لینک ثابت


تنهایی

 

خدایا گذشته می پنداشتم که اشک هایم جایی بجز گونه هایم دارد اما حال با بزرگترین

فریادم که سکوتم است و در بغز گلویم رخنه کرده است می گویم که شاید برای اشک های

 من بهترین جا جز گونه هایم خاک است چون دیگر می دانم زمان مرگم هیچ کسی اشک هایم

را باز نمی گرداند  پس چه بهتر خود بگریم بر خاک مزار خویش شاید هم بر عواطف از دست

رفته ی خویش و یا  بر سرنوشت خویش ...

 


 

نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 1385/01/27 ساعت 3:9 PM موضوع | لینک ثابت


دوستت داشتم


 

نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1384/12/01 ساعت 3:20 PM موضوع | لینک ثابت


یا حسین

 

کاشکی اون موقع توی دشت کربلا بارون می یومد.  آره اونم مثل الان بارون می یومد.

خدا که می دونست این اتفاق پیش می یاد پس چرا قبل این اتفاق نزاشت آسمون مثل الان

گریه کنه.

 


 

نوشته شده توسط ایمان در پنجشنبه 1384/11/20 ساعت 11:3 AM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 12

 

لذت فراق همچون وصال نیست زیرا در فراق شوق وصال است،

 اما در در وصال غم فراق


 

نوشته شده توسط ایمان در چهارشنبه 1384/11/12 ساعت 2:32 PM موضوع | لینک ثابت


بیت ناب5

 

 

گفتم اگر من مردم چقدر به من وفاداري

                                                   عشق و به فراموشي چند روزه تو مي سپاري ؟

گفتي تو مي دوني که من سر خاك تو مي ميرم

                                                              ولي تا لحظه مردن دل از تو بر نمي گيرم

 

 


 

نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 1384/10/25 ساعت 3:4 PM موضوع | لینک ثابت


برای او 2

 

وقتی از من پرسیدند آیا اشکی برای ندامت نداری ؟ با غروری شکسته خود گفتم:

می خواهم با تو سخنی بگویم و به تو گفتم که خواهان دیدار با تو هستم، اما تو حتی

در لحظه ی دیدار نپرسیدی سخنت چیست وبه سادگی از کنار من گذشتی آنگاه در خود 

 فریادی زدم و گفتم:

وقتی از تو جدا می شوم اشکی نمی ریزم زیرا تمام

اشکهایم را برای به دست آوردنت ریخته ام و اشکهایم همه

 با حرف نگفته ام  و سکوت تو به درونم بازمی کردند و

بغزی در گلویم ایجاد می کنند.

 


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/10/06 ساعت 12:45 PM موضوع | لینک ثابت


برای او 1

 

 باور کن تو را به خدا قسم می دهم که باور کنی اکنون که این نامه را برایت می نویسم بغض در

در گلویم و اشک در چشمانم جم شده است. دوست دارم به تو بگویم که سخت است هـمیشه با تو

بـــودن اما از تو دوربــــودن . چرا به من مـهلت نمی دهی تا که ازاعماق وجودم، از اعــماق قـــلبم

گرچه قلبم در مقابل تو انتها ندارد بگویم که:  باور کن دوستت دارم، حتی وقتی اشک می ریزم 

 تو را در اشک های خـودم می بینم، امـا زود اشک هایم  را پاک می کنم تا کسی به عشق

 من نگاه نکند . تو خود می دانی که امید زندگی من هـستی  پـس چرا، چرا نمی خواهی به من

 مهلت بدهی تا به تو بگویم که:  تو در مقابل دنــیا یک نــفر هستی ، اما می توانی در مقابل

 یک نفر یک دنیا باشی . آری من می خواهم به تو بگویم که:  نميخواهم بگویم که قدر يک

 دنيا دوستت دارم، زیرا می دانم  دنيا يک روز تمام میشود ، نمي خواهم بگویم که مثل

 گل هستی ، زیرا گل هم يک روز پژمرده می شود . نمي خواهم بگویم که سياهی چشمانت

 همانند شبهای پر ستاره است، زیرا شب هم  تمام می شود . نمي خواهم بگویم  که مثل آب

 پاک و زلالی ، زیرا آب هم هميشه پاک و زلال نمی ماند . بلکه می خواهم بگویم که من

 عاشقت هستم، زیرا حتی اگر یه روزی بیاید که به من بگویی به اندازه ی قطرات بارانی

که درون دستان قشنگت آب جمع شده است دوستم داری، به تو می گویم که به اندازه ی

 قطره هایی که درون دستانت جمع نشده است دوست دارم.

خدایا می گویند حرف باید از دل بلند بشود تا به دل بنشیند اما من که هنوز حرفی نزده ام... .

 

 


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/09/01 ساعت 3:33 PM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 11

 

شاید شنیده باشید که می گویند برای کسی که برایت تب می کند بمیر

من از کسی که خیلی زیاد دوستش دارم شنیدم که گفت:

در این دوره زمانه برعکس شده است، یعنی کسی که برایت می میرد

برایش تب کن.

اما این را باور کن که من می خواستم به تو ثابت کنم که اینطور نیست

اما تو حتی به من مهلت ندادی حرف هایم را بگویم، ولی باور کن هنوز

هم دوستت دارم . زیرا عشق یه عاشق با ندیدن کم

نمــــی شود.

ازتو یک خواهش دارم  این قسمت را خوب بخوانی:

 

(( شما وقتی يک گلدان سفالی می‌سازيد، داخل آن را تهی نگه می‌داريد

 تا بتوانيد گل و گياه در آن فضای خالی قرار دهيد. و دقيقا همان فضای

 خاليست که به کمک شما می‌آيد تا بتوانيد از آن استفاده کنيد. يا اگر

 اتاقی می‌سازيد، فقط فضای خالی آن اتاق به کار شما می‌آيد تا بتوانيد

 در آن زندگی کنيد. پس در مغز و ذهنتان يک فضای خالی باقی بگذاريد

 تا جايی برای شنيدن حرفهای ديگران وجود داشته باشد.))  

 

 


 

نوشته شده توسط ایمان در شنبه 1384/08/21 ساعت 3:12 PM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 10

 

هنگامی که به آینه ای نگاه کردم، به من گفتند که دیگر این آینه هم احساس ندارد، اما

هنگامی که روی همان آینه ی بخار زده نوشتم(( دوستت دارم)) گریه کرد.

 


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/08/03 ساعت 11:58 AM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 9

 

اگه می توانستم در دنيا يه خلق ديگر باشم٬
می خواستم اشک تو باشم...
که در چشمانت متولد بشوم٬
روی گونه هات زندگی کنم
و
روی لب هایت بميرم... .

از من به شما یک نصیحت:

محبت خرجی نداره اما همه چیز را می خرد.

 


 

نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1384/07/11 ساعت 5:18 PM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب8

 

      می دونی عشق یعنی چی؟

      پس خوب بخون

      چون عشق از خداست و خدا هم وسعت ندارد بنابراین عشق وسـعت نداره

      اما من معنی لغت عشق و بهت می گم، اما این فقط معنی لغت عشق هستش

    لغت عشق یعنی

           علاقه ی شدید قلبی

 


 

نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1384/06/28 ساعت 0:28 AM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 7

اگه يک روز فهميدی که دل هزار نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

اگه يک روز فهميدی که دل صد نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

اگه يک روز فهميدی دل ده نفر برات تنگ شده٬ بدون اوليش منم!

اگه يک روز فهميدی که يک نفر دلش برات تنگ شده٬ بدون اون منم!

اگه يک روز فهميدی که کسی دلش برات تنگ نشده٬ بدون من مُردم!!!


 

نوشته شده توسط ایمان در شنبه 1384/06/19 ساعت 0:48 AM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 6

 

(( به نام او که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد و به یاد تو که آتش عشق منی))

 

پاييز را دوست دارم٬ چون در قلب پاییز غم زیبایی نهفته است. غم را دوست دارم،چون اشک

را روانه می کند. اشک را دوست دارم، چون با اشک غم دل آرام می گیرد. دل را می پرسـتم،

چون تو از دل و قلب من هستی. تو را دوست دارم، اما نمی دانم چرا؟؟؟

فقط می دانم که دیگر در اشتباه نیستم.


 

نوشته شده توسط ایمان در چهارشنبه 1384/06/09 ساعت 1:29 AM موضوع | لینک ثابت


بیت ناب 4

             اگر غم را چو آتش دود بودی             

                                                                         جهان ، تاریک بودی جاودانه


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/06/08 ساعت 5:19 PM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 5

    آخرین و عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست.

    بلکه عمیق ترین درد در زندگی نداشتن کسی است که برای تو بتواند الفبای دوست داشتن را تکرار

     کند و تو از او درس عشق را بیاموزی.

     آری عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست.

     بلکه ساختن سدی بر روی جویباری است که از چشم جاریست و آنچنان این آب  در پشت سد باقی

     می مانـد که مانده می شود و دیگر برای باگشت دیر است زیرا این سد ویران شده است.

     عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست.

     بلکه نداشتن دیواری محکم از دیگری که در وجوده تو رخنه کرده تا بتوانی به آن تکیه کنی و او را

     از خود بدانی، است.

   

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست

بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده است و همچنین

يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست 


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/06/08 ساعت 4:35 PM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 4

          می دونی بدترین معلم کیه ؟ معلم زندگیه.

                               می دونی چرا ؟ چون اول امتحان می گیره بعد درس می ده.

                                                                                   با تمام این حرفا زنده باد عشق


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/06/08 ساعت 3:48 PM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 3

                                   خدايا به هرکس را که دوست ميداري بياموز :             
                                          عشق از زندگي کردن بهتر است
                                    به هرکس را که عشق آموختی بیاموز که :
                                          دوست داشتن از عشق برتر است!


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/06/08 ساعت 3:1 PM موضوع | لینک ثابت


بیت ناب 3

             مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز              

                                              مرگ خود بینم و رویت نمی بینم هنوز


 

نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 1384/06/08 ساعت 2:29 PM موضوع | لینک ثابت


بیت ناب 2

          غلط است این که گویند به دل رهست دل را      

                                                                       دل من زغصه خون شد و دل تو خبر ندارد


 

نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1384/06/07 ساعت 11:41 PM موضوع | لینک ثابت


بیت ناب 1


          با من بیا      

      تا از حجم فاصله ها بگذریم 

    و در دوایر دوستی 

      بین دل و دسـت 

       بین آنچه هست 

        شعـاع شگفتـی  

           رسم کنیم...


 

نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 1384/06/07 ساعت 11:29 PM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 2

من از مردن نمی ترسم،

از آن ترسم که روزی، روزگاری در دیاری

کسی را در دل خویش نیابم

از آن ترسم که در تنهایی خویش بمانم

از آن ترسم که در اندوه تنهایی ... .

   نمی دونم، فقط اینو می دونم که کسی منو شکنجه نمی کنه، اما فکر کردن بهش منو

   می کشـه. برای همین مـرگ و دوست دارم و از مرگ نمی ترسـم، چون اگر یه روزی اون

    نباشه من از شدت شکنجه می میرم. پس چه بهتر اون باشه و من برای اون بمیرم.


 

نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 1384/06/06 ساعت 10:59 PM موضوع | لینک ثابت


نوشته ی ناب 1

  • آموخته ام که ؛ وقتي با کسي روبرو مي شويم ؛ انتظار " لبخندي " از سوي ما دارد .
  • آموخته ام که ؛ لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .
  • آموخته ام که ؛ باد با چراغ خاموش کاري ندارد .
  • آموخته ام که ؛ به چيزي که دل ندارد ، نبايد دل بست .
  •  آموخته ام که ؛ خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن.


 

نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 1384/06/06 ساعت 4:13 PM موضوع | لینک ثابت


داستان به نثر شعر

گوش کن رفیق ...

میخوام برات یه قصه ی واقعی بگم ...

قصه ی ستاره ای که آخرش ...!!!

...

شروع :

.......

یکی بود .......

یکی نبود ....

یه دنیا عشق دوست داشتن ...

یه عالمه فاصله بود ...

.....

آسمون بود و ستاره هاش ...

زیباییاش ....قشنگیاش....

همه کنار هم دیگه ...

هیچ کسی تنها نبود ...

.....

میگن یه روز ستاره ای ... از اون دورا اومد جلو ....

رسید به سقف آسمون ...

رفت و یه گوشه ای نشست ...

تنها و بی کس و غریب ...

دنبال یه آشنا میگشت ...

......

از هر کسی سراغ گرفت ...

هیچ کس ازش خبر نداشت ...

دلش شیکست و نا امید ...

جرأت برگشتن نداشت ...

.....

یه شب از همین شبا ...

زیر اون سقف قشنگ ...

نگاهش روی زمین ...

چشمای آشنایی دید ...

.....

ستاره... قلبش تپید ...

گلوشو بغضی گرفت ...

از خدا خواهشی کرد ...

آسمون گریه ش گرفت ...

.....

آره رفیق ....ستارمون عاشق شدش ...

یه عشقه آسمونی ...

عاشق یه دخترک ...

بی ریا و بی کلک .....

......

با خداش عهدی رو بست ...

به خودش یه قولی داد ...

کنار اون دخترک ...

تا آخر دنیا بیاد ...

......

ستاره ، شبا به عشق دخترک ...

میومد تو آسمون ...تا دلش آروم بشه ...

میدونست کنار اون...

غربت و تنهاییاش تموم میشه ...

......

چند سالی با هم بودن ...

ستاره تو آسمون ...دخترک روی زمین ...

باز همون فاصله ها ....

عاشقا از همدیگه جدا بودن ....

......

خدا دلتنگی ها رو دید ....

اما بازم هیچی نگفت ...

دید که اونا خسته شدن ....

اما بازم ....!!!

......

نمیدونم چه جوری ادامه بدمش ....

ولی رفیق ستاره واقعا عاشق بود ....

اون دلش با هم بودن میخواست .... دوست داشت پیش عشقش باشه ....اما سرنوشت چیز دیگه ای براشون نوشته بود ....

دیگه هر دوتاشون این آخرا میدونستن پایان داستانشون نزدیکه .....

داستانی که میشد آخرش رو حدس زد ...

چن روز آخر.... هم ستاره ، هم دخترک حالشون زیاد جالب نبود ....

میدونستن دیگه وقته جدایی رسیده ...

آره ....

میدونم ستاره قول داده بود ...

به خاطر همون قولش بود که ...

از اون روز به بعد ...

ستاره رو هیچ کس تو آسمون ندید ...

........

.....

میگن بی خانمان ترین و آواره ترین ستاره ی دنیا ، ستاره ی سهیله ....

دنیای جالبیه ...

به هر حال رفیق امیدوارم آسمونت همیشه پر باشه از ستاره های خوشگل ....

اگه هم یه گوشش جا داشت ....!!!


 

نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 1384/06/06 ساعت 3:25 PM موضوع | لینک ثابت


حکایت (عشق و ازدواج)

 

  • شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
    استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!"
    شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
    و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
    استاد گفت: " عشق يعنی همين! " 

 

  •  شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
    استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
    شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
    استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

 


 

نوشته شده توسط ایمان در جمعه 1384/06/04 ساعت 10:47 PM موضوع | لینک ثابت


بس تنها So Lonely

بس تنها                So Lonely        

دیروز کسی به من گفت                                 Well someone told me yesterday

که وقتی عشقت را ترک می کنی              That  when you throw your love away

می خواهی تظاهر کنی که برایت مهم نیست                you act As if you don t care

گویی که می خواهی به جایی بروی      You look as if you are going  somewhere

اما نمی توانم خودم را متقاعد کنم                       But i just can t convince myself

نمی توانم با کسی دیگر زندگی کنم                      I couldn t live with no one else

تنها کاری که می توانم انجام دهم                            And i can only play that part

این است که بشینم و از دل مجروهم پرستاری کنم And sit and nurse my  broken heart

خیلی تنها ، خیلی تنها ، خیلی تنها                       so lonely ، so lonely ، So lonely

دیگر کسی بر در خانه ام نمی کوبد           Now no one s knocked upon my door

هزار سال است، شاید هم بیشتر                            For a thousand years or more

آماده ام، اما جایی برای رفتن ندارم                     All made up and nowhere to go

به نمایش تک نفره ام خوش آمدی                       Welcome to this one man show

جایی بنشین ، همیشه خالی است                  Just take to seat they re always free

نه شگفتی ای، نه رمز و رازی                                    No surprise no mystery

در این تماشاخانه ای که روح من است                In this theatre that i call my soul

همیشه خودم بازیگر اصلی ام                              I always play the starring role

تنهایم ،خیلی تنها                                                          Lonely i m so lonely

دلم گرفته                                                                           I feel so alone

حقیر شده ام                                                                               I feel low

احساس می کنم                                                                             I feel so

خیلی حقیر شده ام                                                                     Feel so low

خیلی تنهایم                                                                        I feel so lonely

خیلی تنها ، تنهای تنها                                            I feel so lonely lonely lone

آره خیلی، دلم گرفته                                                       I feel so alone yeah

خیلی تنهایم                                                                                 So lonely


 

نوشته شده توسط ایمان در جمعه 1384/06/04 ساعت 5:17 AM موضوع | لینک ثابت